تبلیغات
چشم چران!! - داستان سخت زندگی دختر در کودکی اش.
پنجشنبه 7 بهمن 1389

داستان سخت زندگی دختر در کودکی اش.

   نوشته شده توسط: علی ف    نوع مطلب :دست نویس ،اختصاصی چشم چران! ،

اختصاصی چشم چران  


با سلام دوستان عزیز.

اولا از همه ی شما خواهش میکنم که تا آخر این داستان رو بخونید.... . در ضمن این داستان زیر مستند نیست بلکه یکی از داستان هایی است که خودم نوشته ام.داستان زیر رو بخونید و ببینید که آیا داستان خوبی نوشته ام...؟

این داستان، داستان زندگی دختر بچه ای است که الآن بزرگ شده و حقایق تلخ زندگی دوران کودکی اش را در شرح کرده است  تا ببینید که می شود از فقر و تنگ دستی به عرش رسید.ولی چه گونه...؟

با یاد خدا...؟

با ذکر خدا...؟                                                    یا با کمک شیطان...؟

می بینیم، نه بهتر است الباقی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانیم...

 

خوب ادامه ی داستان... همانطور که گفتم این دختر بچه که الآن بزرگ شده حقایق تلخ زندگی ای که در کودکی داشته است را به تصویر کشیده است.این دختر وقتی کودکی بیش نبوده مجبور به کار کردن بوده زیرا پدرش در بستر بیماری بوده و مادرش نیز در سایر خانه ها کلفتی میکرده ولی در آمد مادرش به تنهایی کافی نبود و حتی نمی توانست مخارج زندگیشان را در بیاورد بنابراین این دخترک باید کار میکرد که هزینه ی درمان پدرش هم نیز تامین شود.شغل دخترک فروختن جوراب زنانه در کنار خیابان و گاهی اوقات خالی کردن و تمیز کردن حوض خانه ها بود.آه... پدر پول بسوزد که اگر پول نباشد آدم هیچی نیست. دستهای دخترک در زمستان ها یخ می بست و دیگر قادر به  کار کردن نبود حتی یکی از انگشتان پایش را در این راه در سرما از دست داد.خوب مهم نیست راستی یادم رفت که بگویم دخترک از ساعت 7 صبح به خیابان ها می رفت تا برای مردم کار کند و بعد از ظهر ها مجبور به فروختن جوراب بود.

یه روز صبح زمستانی وقتی از کار در خانه ایی باز می گشت و به خانه ی خود باز می گشت در کوچه کیف پولی را یافت.خوشحال شد و کیف را برداشت.وقتی کیف را به پدر مریضش نشان داد پدر از خوشحالی برق در چشمانش افتاد.بله دخترک کیفی یافته بود که با آن پولهای درونش هم میشد پدرش را درمان کرد و هم میشد بهترین زندگی را برای خانواده اش فراهم آورد.

پدر از دخترک پرسید کیف پول را از کجا آورده ایی؟او ترسان و متعجب و هیجان زده گفت:پ....پ....پدرم اون توی کوچه بود و من هم برش داشتم.مادر که تازه از سر کار آمده بود از موضوع با خبر شد و پیش خودش فکر کرد با این همه پول همه ی مشکلاتشان حل خواهد شد.دخترک نیز با خود فکر میکرد آیا بر داشتن این پول ها کار صحیحی است؟در این جا سخنی از دخترک میخوانیم:

"من واقعا ترسیده بودم.ترس که نه از طرفی خوشحال و از طرفی ترس از خدا داشتم بنابر این رفتم و با پدرم صحبت کردم سعی کردم او را قانع کنم و بالاخره موفق شدم."

پدر مهربان و با ایمان پذیرفت و قرار شد فردای آن روز به دنبال صاحب کیف بگردد.پدر که چندان حال رو به راهی نداشت به پرس و جو مشغول شد تا صاحب کیف را پیدا کند.بر حسب تصادف دخترک وقتی میخواست به خانه ایی برود برای کار کردن، شخصی را دید که به دنبال همان کیف پول میگشت.دخترک حس کرد که واقعا کیف میتواند مال او باشد.جلو رفت و آن مرد پیشان و نگران را دید.با احترام سلام کرد و پرسید: من صحبت های شما را شنیدم که به دنبال کیفتان میگشتید.میشود بگویید که کیفتان چه مشخصاتی داشته است؟دخترک پس از شنیدن مشخصات پی برد که مرد صاحب آن کیف است.به اتفاق هم میروند به خانه ی فقیرانه ی دختر.مرد که بر حسب تصادف رئیس بیمارستانی بود پس از گرفتن کیف پول دلش به رحم آمد و تصمیم گرفت که پدر دخترک را به طور رایگان در بیمارستان خودش جراحی کند و برای اینکه پول های درون آن کیف پول بودجه و پول بیمارستان بوده است و دخترک این کیف را یافته است دکتر تصمیم گرفت که به خانواده ی فقیر آن دختر کمکی بکند.(راستی یادم رفت که بگم دکتر فردی بسیار بی نیاز از مال دنیا و فردی بسیار نیکو کار بوده است)

پس از آنکه پدر دختر به سلامتی جراحی شد و حالش مانند روز اول شد صاحب بیمارستان یک کار خوب برای پدر آن دختر در همان بیمارستان جمع و جور کرد و یه خانه ی خوب برای دختر و خانواده اش خرید و هزینه ی تحصیل آن دختر را پرداخت کرد و دختر در رفاه و در بهترین مراکز آموزشی تحصیل کرد تا اینکه یک جراح مغز و اعصاب موفق در ایران شد و زیر نظر دکتر فعالیت کرد.و الآن به کمک دکتر و نخوردن مال حروم و غافل نشدن از یاد خدا به بهترین درجات رسیده و دست هر تنگدستی را میگیرد و در کنار پدر و مادر و دکتری نیکوکار و در پناه حق موفق و سلامت است.

با تشکر از همه ی شما و نگاه های قشنگتون که داستان ذهن مرا تا آخر خوندید

برچسب ها: داستان های دست نویس من ،