تبلیغات
چشم چران!! - حکایت حضرت یونس و توبه قومش
شنبه 9 بهمن 1389

حکایت حضرت یونس و توبه قومش

   نوشته شده توسط: علی ف    نوع مطلب :کپی از جایی دیگر ،

خدای جهان و جهانیان دوستدار نیاز و سوز درویشان و ناله خستگان او بنده ای را دوست دارد که در او زاری کند و از کردار خویش بدو نالد و خود را دست آویزی نداند و دست از همه وسایل و طاعات تهی بیند . اشک بر چشم روان و ذکر با حضور قلب بر زبان و مهر در میان جان. نبینی که خداوند با قوم یونس چه کرد ؟ آنگاه که درماندند و عذاب و بلا به ایشان نزدیک شد . چون یونس رسیدن بلا را نزدیک دید و قوم خود را وعده عذاب داده بود از خانه و شهر بیرون شد مردم شهر که بامدادان از خانه ها بیرون شدند ابر سیاهی در آسمان دیدند که دود عظیم پراکنده کند و آتش از آن پاره پاره می افتاد ! در آن حال یونس را طلب کردند و نیافتند . گروهی عظیم به صحرا شدند طفلکان را از مادران و پدران جدا کردند تا آنها را گریه و زاری در گرفتند ! پیران سرها را برهنه کردند و به یک باره فغان براوردند و به زاری و خواری زینهار خواستند و گفتند : خدایا گناه ما بزرگ است ولی عفو تو از آن بزرگتر ! خدایا به سزای ما چه نگری .  به سزاواری خود نگر و همگی یک صف ایستادند پس از آن جوانها به صف ایستادند و گفتند خدایا تو ما را فرمودیکه ستم کاران را عفو کنید و از گناه آنان در گذرید خدایا ما همه ستم کاران بر خود هستیم مارا عفو کن و از ما درگذر . صف کودکان آغاز شد همگی یک صدا فریاد براوردند : خدایا تو ما را فرمودی که سائلان را رد نکنیم ما همه سائلیم ما را رد مکن و نا امید مگردان ای فریاد سر نا امیدان ای چاره بیچارگان و ای خدای مهربان عذاب را از ما بگردان . دود و آتش که بالای سر هر صف بود از میان رفت و خداوند توبه آنان را پدیرفت این بود که فرمود : ما عذاب رسوائی را در زندگانی این جهان از آنان بازگرفتیم  و تا هنگام مرگ آننان را از متاع این جهانب بهره مند ساختیم .

منبع سایت erfanereza.blogfa.com/