تبلیغات
چشم چران!! - زیبایی
شنبه 14 اسفند 1389

زیبایی

   نوشته شده توسط: علی ف    

یادم نمیاد این داستان رو از کدوم سایت خوندم چون خیلی دوست داشتم اسم اون سایت رو بنویسم ولی خود داستان رو که فکر میکنم یه خورده ناقص است چون حفظش کرده بودم رو نوشتم
امید وارم پند بگیرید

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلآ کفش نمی خوام


برچسب ها: داستان های پند آموز ، داستان های مثنوی ، مطالب جالب ، داستانک ، مطالب نامربوط ، درد و دل ، دردو دل های نویسده ، چند جمله ی کوتاه ، از سخنان نویسنده ، داستان های زیبا ، داستان های دست نویس من ، داستانک های زیبا ، داستان های زیبای وبلاگ ما ، عکس ، داستان ، موزیک ،