تبلیغات
چشم چران!! - یه داستان زیبا(نخونیش ضرر میکنی)
جمعه 2 اردیبهشت 1390

یه داستان زیبا(نخونیش ضرر میکنی)

   نوشته شده توسط: علی ف    

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما عزیزان

یه چند وقتی بود که به دلیل مشاغل بسیار نتونستم بیام و مثل قدیم آپ شم ولی خوب بهتون قول میدم که اگه خدا خواست و یه خورده کارهام کم شد بتونم انشاالله مثل قدیم آپ شیم.

خیلی از دوستان از داستان عاشقانه ای که گذاشته بودیم عصبانی شده بودند و گله میکردن ولی این رو بدونید که خودتون به این داستان رای دادین ما هم گذاشتیم

خوب حالا وقتشه که بعد از این همه مدت که نبودم یه داستان زیبا رو براتون بنویسم امید وارم که خوشتون بیاد و حال کنید و کلی هم پند بگیرید

در روزگاران قدیم مردی بود که مدام از شرایط زندگی اش به دیگران گله میکرد و همش از وضع زندگی اش ناراحت بود هر موقع که دست به هر کاری میزد براش پر از ضرر و زیان میشد خلاصه یک رو ز این آقا داشت با دوستش از زندگیش ناله میزد که یکی از دوستاش بهش گفت مشکل تو اینه که بختت خوابیده و باید بری بیدارش کنی تا مثل سابقت شی!!مرد با تعجب پرسید بختم خوابیده؟ببینم تو میتونی بیدارش کنی؟؟دوستش گفت منکه ادرس خونه ی بخت تو رو بلد نیستم فقط میتونم بهت بگم که بری از عالما آدرس بختت رو بپرسی و ببینی کجان بعد دوستش بهش آدرس پنج عالم رو داد و گفت برو پیش اینها مطمعنا میتون کمکت کنن.

مرد بیچاره شروع کرد به گشتن و پیدا کردن عالم اول بالاخره پیداش کرد و وقتی مارجرا رو به عالم گفت و بعدش ادامه داد که حالا اگر ادرس بخت و اقبال مرا میدانی بهم بگو. مرد عالم فکری کرد و گفت من ادرس انچه تو میخوای را نمیدانم ولی مطمئن باش که اگر عقل و دانشت را به کار بندازی بختت هم از خواب بیدار میشود.ان مرد به جای اینکه در مورد حرفی که شنیده بود کمی فکر کند با خود گفت به جای اینکه آنچه که من میخواهم را بهم بگوید دارد مرا نصیحت میکند بعد هم راهش را گرفت و رفت. وقتی به عالم دوم رسید ماجرا را برایش بازگو کرد و وقتی فهمید عالم دوم دارد حرفهایی مانند عالم اول بهش میگوید رفت. او خیلی گشت و به هیچ نتیجه ای نرسیده بود فقط یک نفر دیگه مانده بود که میتونست کمکش کنه بعد پیش او رفت. آخرین عالم وقتی سرگذشت وی را شنید میخواست همان حرف های عالمان قبلی را تکرار کند که هنوز حرف های زیادی نگفته آن مرد پرید وسط حرفش و گفت تو رو خدا کمکم کن تو تنها امید من هستی. مرد عالم گفت بگذار کمی فکر کنم همینطور که داشت فکر میکرد یک دفعه سرش را بالا اورد و گفت راه دور و درازی در پیش داری و باید از شهر ها و بیابان ها بگذری آن  مرد گفت باشد هر راهی که باشد میروم .آن مرد گفت باید از چند شهر عبور کنی و به بیابانی خواهی رسید سپس جمگلی پیش روی تو خواهد بود از انجا که عبور کنی به چشمه ای میرسی  در آنسوی چیمه مرغزاری وجود دارد تو باید از آنجا هم بگذری بعد به کوهی بلند میرسی که بخت و اقبال تو در پشت همین کوه خوابیده است.آن مرد از عالم تشکر کرد و رفت تا آماده ی سفر شود

                                ................................................................................................

روز بعد راه افتاد و رفت از شهر ها گذشت از بیابان گذشت تا به جنگل رسید  ..........        (این چند لحظه ایی که چیزی ننوشتم داشتم استراحت میکردم)وقتی به جنگل رسید لحظه ای پاهاش سست شد و از رفتن ایستاد.چرا؟ چون تا ان روز گذرشش به همچین جنگلی نرسیده بود. جنگل بسیار تاریک بود و صدا های عجیب و غریبی از ان میامد. مرد یک لحظه تصمیم به بازگشت گرفت که یک یک لحظه فکر کرد که اگر برگردد هیچ چیز عوض نمیشود. بنابراین به راهش ادامه داد . هنوز به وسط جنگل نرسیده بود که احساس کرد علف های کنار پایش داد تکان میخورد. جلو تر رفت و ناگهان شیری را دیید  یک دفعه فریاد کشید و پا به فرار گذاشت که یک دفعه شیر بهش گفت فرار نکن. من که صدمه ایی به تو نمیرسانم پس فرار نکن. شیر پس از گفتن این حرف ناله ایی کشید و دل مرد را سوزاند و مرد هم فرار نکرد وقتی به سمت شیر رفت دید که شیر نمیتواند تکان بخورد انگاری مریض است. برای همین از شیر پرسید چرا بیمار شده ای؟؟ شیر گفت خودم هم نمیدانم و نمیتوانم حتی تکان بخورم. بعد هم با ناله گفت آیا میتوانی کمکم کنی؟؟ مرد گفت من چه کمکی میتوانم به تو بکنم ؟ شیر گفت کجا داری میروی؟؟ مرد گفت دارم میروم بخت و اقبالم را بیدار کنم سرگذشت من طولانی است شاید خسته بشوی اگر برات بازگو کنم.شیر گفت منکه همدمی ندارم پس برایم بگو.مرد ماجرایش را برای شیر تعریف کرد و شیر گفت عجب!!! پس حالا که داری پیش بختت میروی داستان من هم براش بگو شاید توانست کاری برایم بکند.مرد گفت باشه حتما براش میگم و از شیر خداحافظی کرد و به سرعت رفت. مرد رفت تا رسید به رودی زلال در آنجا پای درخت تنومندی دراز کشید و خوابش برد. بعد از لحظه ایی از خواب بیدار شد سرش را بلند کرد که با آسمان نگاه کند که ناگهان چشمش به شاخه های خشکیده ی درخت افتاد با تعجب پرسید درخت به این تنومندی چرا باید خشکیده باشد؟؟

عاقبت درخت به حرف آمد و گفت ای مرد آیا تو دوست من هستی؟؟ مرد با تعجب سرش را تکان داد. درخت مثل اینکه غم بزرگی رو سالها در دلش داشت گفت برگهایم زرد و پوسیده اند ساقه ام فاسد شده ریشه ام با مرگ در جدال است. مرد پرسید چرا؟؟ درخت گفت آفت به تار و پودم افتاره و همین روزهاست که بمیرم. مرد گفت ممکنه بتونم بهت کمک کنم. درخت گفت چه طوری؟؟مرد ادامه داد که دارم میروم تا بختم را بیدار کنم به او که رسیدم داستان تو را برایش بازگو میکنم و دوایت را پیدا میکنم.بعد هم از درخت خداحافظی کرد و به راهش ادامه  داد. مرد رفت تا رسید به مرغزار. مرغزاری سبز با علف هایی زیبا و بلند، مرد ناگهان چشمش به اسبی لاغر و نحیف افتاد.جلو رفت و گفت ای اسب اینجا این همه غذا وجود دارد چرا اینقدر ضعیف هستی؟؟ اسب گفت اتفاقا عذا میخورم اما نمیدانم که چرا هرچه میخورم لاغر تر میشم!!مرد گفت من میتوانم به تو کمک کنم هر موقع که بخت و اقبالم رسیدم داستان تو را برایش بازگو میکنم بعد از است خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد تارسید به کهی بلند از کوه بالا رفت و در پشت کوه بخت و اقبالش را خوابیده دید. صدایش زد بیدار نشد با لگد به او زد فایده نداشت با پا بر سرش کوبید و گفت بیدار شو که مرا بیچاره کردی!! بختش از او پرسی چه شده است مرد روی زمین نشست و چشم هایش را بست و ماجرای خودش را برای بختش تعریف کرد بعد هم از شیرمریض و از درخت و اسب ناتوان گفت. بخت و اقبالش گفت تو باید به شهر خودت برگردی و من هم قول میدهم که بیدار بمانم.بختش ادامه داد داروی ان اسب این است که صاحبی برای خودش پیدا کند و کار کند او از بیماری به این روز افتاده.مرد گفت به اسب خواهم گفت. بختش ادامه داد در زیر خاک و زیر ریشه ی آن درخت گنجی زیاد و عظیم وجود دارد که صاحب ندارد و هرکس که آن را پیدا کند صاحبش خواهد شد واین گنج مانع از رسیدن اب به ریشه ی درخت شده استو مرد گفت فهمیدم بعد بختش گفت دوای شیر خوردن مغز یک آدم احمق است.مرد گفت شیر بیچاره از کجا پیدا کند بعد بختش با صدایی لرزان گفت پیدا خواهد کرد.

                              ...........................................................................................

مرد خوشحال از اینکه بختش را بیدار کرد برگشت به سوی اسب و ماجرا را برایش تعریف کرد و اسب پس از شنیدن این حرف به مرد گفت زودباش و سوار من شو از الان تو صاحب من هستی تو به کمک من زودتر به خانه میرسی.مرد با خودش فکر کرد کسی که بختش را پیدا کرده نیازی به اسب نداردو راهش را کشید و رفت در حالی که اسب با التماس بهش گفت تو اشتباه میکنی و ...

مرد رفت تا رسید به درخت و دوای ان را بهش گفت و داشت میرفت که درخت بهش گفت زودباش و گنج را از زیر زمین در بیار مگه نگفتی که گنج صاحب ندارد پس اگر پیداش کنی ان گنج مال تو میشود اما مرد با خودش گفت کسی که بختش را بیدار کرده نیازی به گنج ندارد و بدون توجه به درخت به راهش ادامه داد تارسید به شیر وقتی به شیر رسید ماجرا را برایش تعریف نکرد که تمام جنگل را با او بیاید وقتی با ته جنگل رسید میخواست از شیر خدافظی کند شیر بهش گفت پس داروی من چه شد؟/ مرد تمام ماجرا را برای شیر تعریف کرد و وقتی گفت که اسب را ول کرده و درخت را هم همینطور شیر داشت دیوانه میشد که این عجب ادم احمقی است!!و وقتی مرد گفت که داروی تو مغز یک آدم احمق است شیر با غرشی بلند پرید رو مرد. مرد با صدایی لرزان گفت چه کار میکنی را ترساندی. شیر گفت دوای من چیست؟؟ و تو دوای درد من هستی تو هم اسب را ول کردی و هم درخت و گنج بزرگ زیر ان را. تازه مرد فهمید که چه اشتباهی کرده بود ولی دیگر برای جبران اشتباهاتش دیر شده و بود و آرام چشم هایش را بست و ......